دیروز غمگین ترین روز زندگیم بود وکسی را که در تمام سلولهای وجودم میپرستیدم را ترک کردم واین یاد نامه را از این باب نگاشتم که فراموش نکنم دیروز باران بارید وهستیم را شست وباخود برد ایکاش در بودنش بیشتر اصرار میکردم ولی نتوانستم بگویم آنچه را در دل بود وآنچه را دوست داشتم که آینده من واو باشد چقدر آرام آمد همچون قاصدکی سبک وسپید ناگاه سنگینی اورا احساس کردم بر این دل غبار گرفته واو پاک بود ولی زنگار دل من او را هم سیاه کرد ورفت

وعجیب بود که چرا دیروز باران آمد بعد این همه مدت که هوا آفتابی بود وگرم واصلا زمستانی را احساس نمیکردی ولی دیروز تمام تنم یخ کرد همه چیز باز سرد شد بی روح ومن ماندم تنهایی خویش