شعر سر سنگ مزارمن

شبیه برگ پاییزی هم اکنون قسمت بادم

خداحافظ؛ولی هرگز نخواهید رفت ازیادم

چگونه بگذرم ازعشقتان ؛ازدلبستگیهایم؟

چگونه میروید بااینکه میدانید چه تنهایم؟

خداحافظ باشمایی که گمان کردید که میمانم

خداحافظ؛بدون من یقین دارم که میمانید

 

آخرین تحقیق وطی مراحل تولید بتن کامپوزیتی


توليد‌ بتون‌ كامپوزيتي ‌از ‌ماسه‌ ‌‌و ‌پلاستيك که من نامش را zenox 'گذاشته ام

خلاصه ای از فرایند تولید را مینویسم ودر مطالب بعدی عکسها ووضعیت تولید این ماده جدید وفراگیر:
  بتون كامپوزيتي از 2 ماده اصليه ماسه بادي و پلاستيك‌هاي ضايعاتي مانند صندوقهای نوشابه درست مي‌شود كه به دليل وفور منابع مواد اوليه، هزينه توليد اين نوع بتون از ديگر مواد ساختماني به نسبت ويژگي‌هاي آن، بسيار پايين‌تر خواهد است.براي توليد نمونه‌هاي آزمايشگاهي اين بتون، ابتدا نسبت‌هاي وزني مشخصي از 2 ماده اوليه انتخاب شد، سپس پلاستيك ضايعاتي وماسه بادی در دستگاه هلیس تا دمايي نزديك دماي خميري شدن حرارت داده مي‌شوند. پس از اين‌كه ماده خميري با ويسكوزيته مشخص به دست آمد،  سپس افزودني هاي مورد نياز براي رسيدن به حداكثر كارآيي مانند بالا بردن مقاومت در برابر UV و ضداشتعال كردن ساختار و ... به مخلوط اضافه شده و مخلوط تحت فرآيند فشار مستقيم (پرس) تافشار 200تن قرار گرفت. }

از آنجا كه بسياري از خواص بتون مانند وزن مخصوص، نفوذپذيري، تاحد دوام، مقاومت در برابر سايش و ضربه و مقاومت كششي تا حدي به مقاومت فشاري ارتباط پيدا مي‌كنند، آزمايش مقاومت فشاري روي نمونه‌ها صورت گرفت. نمونه‌هاي فوق از آنجا كه ‌بايد در شرايط كاركرد دوام بياورند، در دماهاي مختلف از 20 درجه سانتي‌گراد تا دماي 80 درجه سانتي‌گراد تحت تست مقاومت فشاري قرار گرفتند. نتايج به دست آمده نشان داد كه مقاومت فشاري بتون توليد شده در نسبت‌هاي وزني كنترل شده در دماي 20 درجه سانتي‌گراد برابر 55 mpa ، در دماي 25 درجه سانتي‌گراد برابر56 mpa و در دماي 80 درجه سانتي‌گراد برابر85‌ mpa ‌بوده است. با در نظر گرفتن اين مطلب كه مقاومت فشاري بتون هاي سيماني رايج كمتر از20 mpa است كه ارزشمندي اين بتون را بسيار بيشتر مي‌كند.

وجالبترین تست که باعث تعجب بود تست salt sprayیا همان تست نمک بود که بر روی مواد تولیدی تا 70 ساعت هیچ تخلخل یا ضایعه ای وجو نداشت وکاملا سالم بود
وزن مخصوص این ماده کمتر از بتن بوده ومیتواند بار مرده ساختمان را تا حدود 40درصد کاهش دهد


در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریكی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شكن گیسوی تو
موج دریای خیال
كاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می كردم
كاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می كردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
كاشكی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشك
گونه ام بستر رود
كاشكی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاكستری بی باران پوشانده
آسمان را یكسر
ابر خاكستری بی باران دلگیر است
و سكوت تو پس پرده ی خاكستری سرد كدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد كدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاكستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
كه در آن دولت خاموشیهاست
ن شكوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی كه به من می گوید :
�گر چه شب تاریك است
دل قوی دار ، سحر نزدیك است �
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاك سحری ؟
نه
از آن پاكتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلك بگشا كه به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه كنان می كاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
كه در آن شكوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسكهای
كودك خواهر خویش
كه در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و كودكی است
چهره ای نیست عبوس
كودك خواهر من
در شب جشن عروسی عروسكهایش می رقصد
كودك خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوكتی می بخشد
كودك خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد آیا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست كه غفلت نكنیم از آغاز
باز كن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور كه چون خواب خوش از دیده پرید
كودك قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
�زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشك و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست �
قصه ی شیرینی ست
كودك چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
كه مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شكوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین كبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
� چه تهیدستی مرد �
ابر باور می كرد
من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم كه تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم كه سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه كم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران كهن
از درون تلخی واریزم را
كاهش جان من این شعر من است
آرزو می كردم
كه تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست كه خواننده ی شعرم باشی
كاشكی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژواكم
در كوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشكم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خاكستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
كاستن
كاهیدن
كاهش جانم
كم
كم
چه كسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی ، روی تو را
كاشكی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تكان دادن دستت كه
مهم نیست زیاد
و تكان دادن سر را كه
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
كاكش می دیدم
من به خود می گویم:
� چه كسی باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ �
باد كولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان كردی
و جهان را به سموم نفست ویران كردی
باد كولی تو چرا زوزه كشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو كوبان بر خاك گذشتی همه جا ؟
آن غباری كه برانگیزاندی
سخت افزون می كرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
كولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می كردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
� صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! �
من سفر می كردم
و در آن تنگ غروب
یاد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینك كوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
� آی
باز كن پنجره را
باز كن پنجره را
در بگشا
كه بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز كنپنجره را
كه پرستو می شوید در چشمه ی نور
كه قناری می خواند
می خواند آواز سرور
كه : بهاران آمد
كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد �
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
� باز كن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، اكنون به نیاز آمده ام �داستانها دارم
از دیاران كه سفر كردم و رفتم بی تو
از دیاران كه گذر كردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
كوه تحسین می كرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
كاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شكوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
� آی با باز كن پنجره را �
پنجره را می بندی
با من اكنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو اكنون چه فراموشیهاست
چه كسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از كجا كه من و تو
شور یكپارچگی را در شرق
باز برپا نكنیم
از كجا كه من و تو
مشت رسوایان را وا نكنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه كسی برخیزد ؟
چه كسی با دشمن بستیزد ؟
چه كسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
كوهها شعر مرا می خوانند
كوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز كه چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز كه چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام آینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، كه دستان من آن
اعتمادی كه به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار كه مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو اكنون چه فراموشیها
با من اكنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار كه خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

آذر ، دی 1343
حمید مصدق

نظر ابوعلی سینا درباره شراب

شراب سفید و رقیق برای کسانی که مزاج گرم دارند خوب است و سر درد نمی آورد و ممکن است بمناسبت رطوبت بخشی، سردرد ناشی از التهاب معده را از بین ببرد
و یا سبک تر گرداند.شراب صاف شده همراه انگبین و نان نیز – بویژه اگر قبل از نوشیدن به مدت دو ساعت با هم آمیخته گردند-همان کار را انجام دهند.

برای کسی که فربهی و نیرومندی آرزو می کند، شراب شیرین و غلیظ توصیه می شود، لیکن باید از بند آمدن‌ها بر حذر باشد. برای کسی که سرد مزاج و بلغمی است شراب سرخ و کهنه بی فایده نیست و علت آنرا سابقا بیان کردیم. قبل از هضم شدن و سرازیر شدن لقمه نباید مایعی به میان آید. اگر غذا بد کیموس باشد نباید موقع خوردن آن و حتی بعد از هضم آن نوشابه ای خورد زیرا مواد آبکی، میموس بد را تا نقاط دور دست بدن می برد. نوشیدن شراب بر روی میوه و بویژه بر روی خربزه خوب نیست. نوشیدن شراب باید با پیمانه های کوچک شروع شود و این روش بهتر از نوشیدن با پیمانه های بزرگ تر است. کسی که به شراب عادت داشته باشد چنانچه در هنگام غذا خوردن سه پیمانه سر کشد زیانی نمی بیند. اگر به شراب خو نگرفته است و دارای تن سالم است، چنانچه بعد از رگ زدن مقداری از آن بنوشد بی فایده نیست. کسانی که بیماری زهره دارند و کسانی که ترمزاجند از شراب بهره می بینند، زیرا شراب زهره را می راند و رطوبت را پخته می گرداند. هر قدرعطر شراب بیشتر، بوی آن در افزایش و مزه آن لذیذتر باشد، نوع آن بهتر است. شراب بهترین غذا رسان به تمام بخش های بدن است. شراب بلغم را می گدازد، صفرا را از ادرار و مشابه آن بیرون می راند، سودا را می لغزاند و آسان بیرون می کند و بازگشت آن مانع می شود؛ هر بند آمده ای را بدون اینکه گرمی بیگانه را زیاد بکار برد آب می سازد و می گدازد. انواع شراب را در جای خود توصیف خواهیم کرد.کسی که مغزش نیرومند است و با شرب شراب به آسانی مست نمی شود و مغز وی بخارهای بالا رو و نا پسندیده را پذیرا نیست و از شراب بجز گرمای مناسب مزاج را نمی پذیرد، از تاثیر شراب چنان صفای ذهنی بر او دست می دهد که ذهن های دیگر به آن نمی رسد. در اشخاصی که حالت مغز بر عکس آن است، کنش های شراب نیز برعکس می باشد. کسی که سینه اش بی توان است و در فصل زمستان نفس تنگی بر او عارض می شود نباید زیاد شراب بخورد و اگر بخورد معده اش نباید پر از طعام باشد و باید در غذایش ماده جریان اندازنده ای باشد تا اگر معده از شراب و طعام انباشته شد بیرون براند و بهتر آنست که جهت آسودگی آب انگبین بنوشد و آنرا باز بیرون دهد و بعد دهان را با سرکه و انگبین و رخساره را با آب سرد بشوید. بدان که: شراب کهنه را باید در رده داروها قرار داد نه رده غذاها. شراب نو رسیده برای کبد خوب نیست و کبر را بر اثر باد کردن و اسهال دادن به شورش می اندازد. بهترین شراب‌ها آن است که نه کهنه و نه بسیار تازه است بلکه در میانه قرار دارد، صاف است و سفیدی اش به سرخی می زند، خوش بوست و طعم آن بین ترش و شیرین یعنی میخوش است. بهترین شراب که شراب شسته نام دارد آن است که سه پیمانه پونه کوهی و یک پیمانه آب را هم بحدی بجوشانند که حجم آن به دو سوم اولیه برسد. کسی که از خوردن شراب احساس سوزش می کند باید بعد از نوشیدن آن انار و آب بمکد و فردای آنروز در ناشتا شربت افسنطین بنوشد و کمی غذا بخورد و استحمام کندبدان شراب آمیخته با آب معده راسست و تر می گرداند و زودتر مستی می آورد، زیرا آبی که در آن است آنرا زودتر بمقصد می رساند. شراب آمیخته با آب، پوست را صیقل می دهد و نیروهای روانی را تشدید می کند. کسی که خود را خردمند می داند نباید ناشتا، قبل از اینکه اندام های تر مزاجش آب کافی خود را دریافت کنند شراب بخورد و نباید کمی بعد از حرکات دشوار و خسته کننده شراب میل نماید، زیرا در این حالات مغز و پی آسیب می بینند و ترنجیدگی، بهم خوردن عقل و یا بیماری‌ها روی می آورند و یا مواد دفعی گرم پدید می آیند. برخی معتقدند اگر انسان یک یا دو بار در ماه مست شود خوبست زیرا نیروهای روانی سبکبار میشود و می آسایند و ادرار و عرق بیرون می روند، مواد دفعی می گدازند و بویژه مواد بیرون ریختنی معده آب می شود و دفع می گردند. شراب خوردن خردسالا بدان می ماند که چوب نازک سوزان را در آتش بیاندازند.پیران تا می توانند بنوشند. جوانان باید اندازه نگه دارند که اندازه نکوست. شراب مناسب برای جوانان، شراب کهنه و آمیخته با آب انار یا آب سرد و این مانع می شود که آسیب ببینند و مزاجشان بسوزد...

آيا مي دانيد قبر امير كبير كجاست ؟

. .
احتمال قريب به يقين نمي دوانيد ... تعجبي نداره غصه هم نخوريد خيلي ها مثل شما هستند . .
امير كبير صدر اعظم ايران در زمان ناصر الدين شاه كه با دسيسه هاي يك سري وطن فروش و طماع در حمام ف
ين كاشان به قتل رسيد در شهر كربلا در كشور عراق به خاك سپرده شد اين كه چرا او را به كربلا بردند براي من سوال است و احتمال مي دهم براي دور ماندن مردم از مزارش وجلوگیري از تبديل آن به ميعادگاه مظلومان او را از ايران و ايراني دور كردند و اينكه چطوري در آن زمان جسد اين مرد بزرگ رو با امكانات محدود آن زمان به عراق منتقل كرده اند هم باز جاي سوال دارد . . . . اما چيزي كه بيش از همه مايه شرمندگيست اين است كه اكثر قريب به اتفاق ايرانيها نمي دانند مزار اين اسطوره تاريخ كجاست تا زماني كه روابط ايران و عراق تيره بود و كسي حق سفر به كربلا رو نداشت شايد اين ندانستن توجيه داشت ولي امروزه با سفرهاي متعدد مردم به عراق و كربلا جاي بسي تاسف است كه حتي يكي از كساني كه از عراق بر مي گردد نمي داند كه امير كبير هم در آنجا دفن بوده . . . . آيا فكر نمي كنيد كه همين عراقيها به ما خواهند خنديد كه چطور مردي رو كه بسياري از داشته هاي امروزمان را مديون او هستيم فراموش كرديم؟

سلام

هنوز زنده ام

ادامه نوشته

غرور

سال ها پیش ازین به من گفتی
که «مرا هیچ دوست می داری؟»
گونه ام گرم شد ز سرخی ی ...ِ شرم
شاد و سرمست گفتمت «نمیدانم!»
باز امروز جهد می کردی
که ز عهد قدیم یاد آرم.
سرد و بی اعتنا تو را گفتم
که «دگر دوستت نمی دارم!»
ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد
جز تو کامی ز کس نمی جوید.
تا گلویم رسید فریادی
کاین سخن در شمار باور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا
در دل و جان هوای دیگر نیست.
لیک خاموش ماندم و آرام:
ناله ها را شکسته در دل تنگ.
تا تپش های دل نهان ماند،
سینه ی خسته را فشرده به چنگ.
در نگاهم شکفته بود این راز
که «دلم کی ز مهر خالی بود؟»
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ .... بود.
«دوستت دارم و نمی گویم
تا غرورم کشد به بیماری!
زانکه می دانم این حقیقت را
که دگر دوستم... نمی داری...»

شروعی دوباره

سلام به همه دوستای گلم:

بعد مدتها دوباره دلم میخواد بنویسم ،سیاسی ،غیر سیاسی،طنز وهرچی دم دستم بیاد وبه صفحه کیبرد جاری بشه.

بعد مدتها دوباره میخوام توی این دنیای مجازی برا دل خودم وخودم قصه بگم شاید باور نکنید اما من فکر میکنم تمام زندگی یه قصه است که از اولش گفتم وگفتن که یکی بود یکی نبود وکاش خدا همه چیز رو با هم خلق میکرد وبا همم تموم میکرد تا کسی حسرت نکشه ،تا کسی تنها نمونه،تا کسی از قصه پر غصه ای بغض نکنه ،چی میشد اوستا کریم با این همه مهربونی ،بااین همه کریمی وبخشندگی اشکای دلای بنده هاشو تموم نمیکنه وبجای اون گل لبخند نمیکاره !!؟

آخدا ،نوکرتم ،چاکرتم ،مخلصتم تو که لب به این قشنگی میتونه برات بخنده چرا کاری میکنی که آویزون شه وچشای به این قشنگی غرق اشک بشه.

قربون اون مهربونیت چی میخوای از جون ما بنده های ساده وبی کلکت ،یواشی یکی از اون بنده های مهربونت رو میاری میذاری تو دلمون،تو قلبمون،بعدم یهو مثل غول چراغ جادو پاک پاکش میکنی انگاری هیچی نبوده ولی خوب قربون اون بزرگی جلال وجبروتت پس بیا یه تجدید نظری بکن که اگر یکی از دل ما دل میکنه بتونیم خاطرش رو هم پاک بکنیم 

دیگه نمیخوام نوشته هام رنگی از غصه داشته باشه !بسه دیگه بیاین فراموش بکنیم !!اونی که گذشته رفته ودیگه تکرار نمیشه !پس باید آینده ای ساخت درکنار خاطرات زیبا درست مثل قصری که آجر آجرش با خون دل کارگرا بوجود میاد اما از اونا فقط خاطره ای هست وبس وآیندگان آنچه میبینند قصری آرام وزیباست


منم دیگه میخوام قصر آرام وزیبایی باشم وهر غصه ای از گذشته دارم دردل خودم پنهونش کنم.


مخلص تمام دوستای خوب

باسلام

امروز باخودم خلوت کرده بودم وداشتم به موضوعات این چندروز گذشته فکرمیکردم هم خوشحال بودم هم یه جوری دل نگران که حالا تا اونجا که حوصلم بیاد میگم

ادامه نوشته

غمنامه

دیروز غمگین ترین روز زندگیم بود وکسی را که در تمام سلولهای وجودم میپرستیدم را ترک کردم واین یاد نامه را از این باب نگاشتم که فراموش نکنم دیروز باران بارید وهستیم را شست وباخود برد ایکاش در بودنش بیشتر اصرار میکردم ولی نتوانستم بگویم آنچه را در دل بود وآنچه را دوست داشتم که آینده من واو باشد چقدر آرام آمد همچون قاصدکی سبک وسپید ناگاه سنگینی اورا احساس کردم بر این دل غبار گرفته واو پاک بود ولی زنگار دل من او را هم سیاه کرد ورفت

وعجیب بود که چرا دیروز باران آمد بعد این همه مدت که هوا آفتابی بود وگرم واصلا زمستانی را احساس نمیکردی ولی دیروز تمام تنم یخ کرد همه چیز باز سرد شد بی روح ومن ماندم تنهایی خویش